تبليغاتX
روزنوشت هایم

روزنوشت هایم

روزنوشت های حمیدرضا هندی

لعنت به چراغ سرخ.. لعنت به چراغ سبز

آخرین ثانیه های مانده از زمان چراغ سبز بود.. بی حوصله منتظر سر رسیدن آخرین ثانیه مانده بودم تا سبزی چراغ به قرمزی بگراید و به همه ماشین ها اعلام ایست دهد.. عدد تایمر روی ۳ مانده بود و.. حداکثر سرعت عملی مشترک شده بود برای همه رانندگان که معنایش عبور از چراغ بود.. گویی وحشی شده بودند همه.. شاید..

چهار راه امیرآباد.خارجی.عصر

پسر جوانی  در حال عبور است.. بی توجه به همه چیز حتی از خودش.. ثانیه شمار تازه از ثانیه ۳ که ثانیه ها بر رویش توقف کرده بود رهایی یافته بود و یک چشم بر هم زدن فقط مانده بود تا یک نور قرمز..
پسر روی زمین افتاده بود بعد از صدای ترمزی طولانی.. همه جمع شده بودند.. چراغ قرمز شد..

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 3:7  توسط حمیدرضا هندی  | 

وقتی نگرانی ای نیست

حالم خوب است٬ یعنی وقتی می بینم که مامانم خوب است دیگر هیچ نگرانی ای ندارم.. دیگر منتظر هیچ چیز نیستم.. همین که بدانم او سرحال است برایم بس است... بقیه دنیا بودن و نبودنش هیچ اتفاق مهمی نیست..

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 2:29  توسط حمیدرضا هندی  | 

روزنوشتی مه حقی را ادا نمی کند

کاش میشد تمام این روزها و لحظه ها را در این روزنوشت هایم جا دهم.. کاش میشد برای تک تک این روزها واژه ای ساخت که تمام و کمال آنها را در خود جای دهند و وقتی آنها را در این سطرها می نگاشتم  تمام و کمال حق مطلب را ادا می کرد.. نه اینها و آنهایی که قبلا نوشتم و نوشتند نمی توانند چیزی از آنچیزی را که اینجا بر ما میرود را بیان کنند.. هیچ چیز این کوی افسرده در قالب واژگان نمی گنجد..
لعنت به تمام روزهای این خوابگاه

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 2:51  توسط حمیدرضا هندی  | 

مصاحبه

اساتید به دو دسته تقسیم می شوند.. اساتیدی که مرتب با آنها مصاحبه می کنند و اساتیدی که از آنها مصاحبه ای گرفته نمی شود. دسته دوم دوباره منقسم می شوند به دو دسته. دسته اولی که اساسا از مصاحبه بدشان میاید به خاطر همین تن به مصاحبه نمی دهند و دسته دوم اساتیدی هستند که عاشق مصاحبه هستند ولی کسی آنها را به حساب نمی آورد. حالا سالی یکی دوبار هم از آنها مصاحبه هایی چاپ می شود که یحتمل نتیجه تلاش زیاد آنها و این و آن را دیدن برای مصاحبه است.
مصداق آخرین دسته به نظر من کسی نیست جز دکتر موسایی که به هر نشریه ای راضی است برای مصاحبه. این را به عینه وقتی متن جوابیه او که به روزنامه صبح نوشته بود را تایپ می کردم فهمیدم. ایران با او مصاحبه کرده و او احتمالا از سر ذوقی که داشته متوجه نشده که این چه روزنامه ای است و وابسته به کیست و از این چیزها و خب وقتی خبر مصاحبه در صبح چاپ شد٬ او با یک تیر دو نشان زد:
یک: مصاحبه با ایران را ماست مالی کنم..
دو: حالا که صبح با من مصاحبه نمی کند من خودم به صبح جوابیه می نویسم تا نامم چاپ شود..!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 21:2  توسط حمیدرضا هندی  | 

وسوسه

مدتی بود که بدجور تو نخ روزانه های این بلاگ شده بودم و از طرفی دیگر هم مدام در برابر این وسوسه خود را با این دلیل که مگر می خواهی در آن چه بنویسی که در این نمی توانی؟ اما وسوسه است دیگر و تا آنرا فروننشانی باقی می ماند و دست بردار نیست... تا یادم نرفته از آقای طالبی تشکر می کنم که در راه انداختن این روزنوشت مرا یاری داد.. برای اولین روزنوشت کافی است..

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 20:47  توسط حمیدرضا هندی  |