وقتی نگرانی ای نیست
حالم خوب است٬ یعنی وقتی می بینم که مامانم خوب است دیگر هیچ نگرانی ای ندارم.. دیگر منتظر هیچ چیز نیستم.. همین که بدانم او سرحال است برایم بس است... بقیه دنیا بودن و نبودنش هیچ اتفاق مهمی نیست..
روزنوشت های حمیدرضا هندی
حالم خوب است٬ یعنی وقتی می بینم که مامانم خوب است دیگر هیچ نگرانی ای ندارم.. دیگر منتظر هیچ چیز نیستم.. همین که بدانم او سرحال است برایم بس است... بقیه دنیا بودن و نبودنش هیچ اتفاق مهمی نیست..
کاش میشد تمام این روزها و لحظه ها را در این روزنوشت هایم جا دهم.. کاش میشد برای تک تک این روزها واژه ای ساخت که تمام و کمال آنها را در خود جای دهند و وقتی آنها را در این سطرها می نگاشتم تمام و کمال حق مطلب را ادا می کرد.. نه اینها و آنهایی که قبلا نوشتم و نوشتند نمی توانند چیزی از آنچیزی را که اینجا بر ما میرود را بیان کنند.. هیچ چیز این کوی افسرده در قالب واژگان نمی گنجد..
لعنت به تمام روزهای این خوابگاه
اساتید به دو دسته تقسیم می شوند.. اساتیدی که مرتب با آنها مصاحبه می کنند و اساتیدی که از آنها مصاحبه ای گرفته نمی شود. دسته دوم دوباره منقسم می شوند به دو دسته. دسته اولی که اساسا از مصاحبه بدشان میاید به خاطر همین تن به مصاحبه نمی دهند و دسته دوم اساتیدی هستند که عاشق مصاحبه هستند ولی کسی آنها را به حساب نمی آورد. حالا سالی یکی دوبار هم از آنها مصاحبه هایی چاپ می شود که یحتمل نتیجه تلاش زیاد آنها و این و آن را دیدن برای مصاحبه است.
مصداق آخرین دسته به نظر من کسی نیست جز دکتر موسایی که به هر نشریه ای راضی است برای مصاحبه. این را به عینه وقتی متن جوابیه او که به روزنامه صبح نوشته بود را تایپ می کردم فهمیدم. ایران با او مصاحبه کرده و او احتمالا از سر ذوقی که داشته متوجه نشده که این چه روزنامه ای است و وابسته به کیست و از این چیزها و خب وقتی خبر مصاحبه در صبح چاپ شد٬ او با یک تیر دو نشان زد:
یک: مصاحبه با ایران را ماست مالی کنم..
دو: حالا که صبح با من مصاحبه نمی کند من خودم به صبح جوابیه می نویسم تا نامم چاپ شود..!!!
مدتی بود که بدجور تو نخ روزانه های این بلاگ شده بودم و از طرفی دیگر هم مدام در برابر این وسوسه خود را با این دلیل که مگر می خواهی در آن چه بنویسی که در این نمی توانی؟ اما وسوسه است دیگر و تا آنرا فروننشانی باقی می ماند و دست بردار نیست... تا یادم نرفته از آقای طالبی تشکر می کنم که در راه انداختن این روزنوشت مرا یاری داد.. برای اولین روزنوشت کافی است..